rainclouds

از پنجره نگاه می کنم قطره های باران با شدت تمام می بارد
I look out the window, the raindrops falling heavily on all
آه! خدا یا! انگار دل آسمان نیز مثل من است دلتنگ، دلتنگ
Thinking deeply. Oh! God! Me and the sky, we have the same heart, sad, depressed
باران با شدت تمام می بارد و چشمان من هم چنان بارانیست
Like the sky, my eyes are rainy
آه! خدای من! تا چه وقت سزاوار این همه تنهایی ام؟
God! Why am I full of loneliness?
نه! خدای من! دیگر بس است، دیگر نمی توانم
I can’t tolerate any more  
نمیتوانم دور از جگر گوشه هایم این شب های تاریک را سپری کنم
I can’t spend the dark nights far from my loved one
با خودم باشم تنها، یک دنیایی خالی، من و تنهایی
Me and my loneliness. An empty world
روزگار شادی و سعادت به یادم است  
I remember those happy days  
شام های که هنگام غروب آفتاب مانده و خسته سوی خانه می آمدم
of evening sunsets, exhausted from the day’s work, I’d walk towards home  
کودکانم کنار پنجره چشم به راه من بودند
All my kids waiting by the window
و من شام ها که  به منزل میرسیدم آنها را درآغوش گرفته  تمام خسته گی ام گم می شد
I arrive home, hug my kids, no more tiredness
حالا تنها خاطرات شان با من است  
Now I have only these memories  
و من فرسنگ های دور از خانه ام
I’m miles away from home
انگار من نیستم، بدون آنها هیچ ام  
It’s like there is no soul in my body; empty of my self
می خواهم یکجا باشیم
In the dark nights when I wake up from my sleep
با گریه و زاری از خدا فقط یکجا بودن با جگر گوشه هایم را می خواهم
With my cries, I pray to my God that I wish to be with them
درحسرت می سوزم و می سازم
I regret, but tolerate all  
بارخدایا! بس است تنهایی بس است  
Oh God, this is long enough
دیگر توانم ختم شده  
I cannot tolerate the distance anymore
به لطف وعنایت خود ما را به هم برسان!
By your kindness bring us back together  
ما را به هم برسان!  
Bring us together  

By Mariam

Photo by Venthara