walking-and-riding-away

زنی هستم که خواندن و نوشتن را نمیدانم اما احساسم را به الفاظ بیان می کنم، نامم شکریه است، ۳۶ سال سن دارم ، ۱۵ سال از زندگی مشترک با شوهرم میگذرد. ثمر ازدواجم چهار طفل است.

زنده گی راحت و دور از غم داشتم. با ناداری و فقر با شوهرم زندگی را سپری کردم و از هر جهت خوش بودم. اما این خوشی ها به پایان رسید. من که از آغاز زنده گیم اعتماد کامل به شوهرم داشتم. اما او از اعتماد و بی سوادی ام سوء استفاده کرد.

رویه ی شوهرم با من تغییر کرده بود.هر روز که به خانه می آمد، یا مصروف گوشی موبایل اش میبود، یا با تیلفون بیرون از خانه حرف میزد.

همیشه پس از صحبت کردن با گوشی اعصابش خراب میشد، تا جایکه مرا که سالها خوش نگاه کرده بود، لت و کوب میکرد و کودکانش را سرزنش و یا هم لت می کرد.

از این وضعیت خسته شده بودم و چون سواد نداشتم علت این تغییر در رفتار شوهر خود را نمیدانستم. این وضعیت به حدی زندگی ام را تلخ ساخته بود که کارمان به طلاق نزدیک میشد و من حیران بودم که اگر مرا طلاق بدهد همرای این چهار کودک خود به کجا بروم؟

شب و روز اشک میریختم و غیر از این، کار دیگری از من ساخته نبود. روز به روز رفتار شوهرم با من تغییر می کرد، تا اینکه روزی یکی از دوستانم که با سواد بود به دیدنم آمد و از ظاهرم فهمید که بسیار پریشانم از من پرسید که چه شده است؟ من هم تمام داستان را برایش تعریف کردم و از او خواهان کمک شدم. او که بیشتر در اجتماع سرو کار داشت مردان را خوب می شناخت. برایم گفت شوهرت دلش جای دیگر گرم است، و باید از گوشی او شماره ی کسیکه با او ارتباط دارد را بگیرد.

من به مشکلات زیاد شماره را پیدا کردم و همرای دوست خود به آن دختر زنگ زدم، او که هنوز نمیدانست من زنش هستم با کمال تعجب گفت من با این مرد قرار ازدواج گذاشتم و هیچ خبر هم ندارم که او زن دارد. وی تصمیم گرفت که اززندگی شوهرم بیرون شود و با شوهرم قطع رابطه کرد. پس از چند مدتی دیدم که رویه ی شوهرم بهتر شده و بلاخره از من معذرت خواست.

به هر حال داستان واقعی من و سرگذشت من چنین بود. من فکر می کنم که اعتماد متقابل بین زن و شوهر رکن اساسی زندگی مشترک است. باید همیشه متوجه باشیم تا زندگی ما قربانی بی اعتمادی نگردد.

افسانه

Afsana S. — “She Wanted to Marry My Husband.” Photo by Iain Cochrane.