womon-in-profile

رویا دراوج جوانی خود را پیر و فرسوده و با روحیه‌ای ضعیف تصورمیکرد.

از طفلیت تنها درد یادش بود. از سن چهار یا پنج سالگی خود هیچ خاطره ی خوشی نداشت، یا حتی لحظه ای شیرین یا نوازش پدر به یادش نمی آید. نه تنها خاطره ای خوش نداشت بلکه، اصلا لحظه ای شیرین در زندگی اش تجربه نکرده بود.

دوران کودکی اش را بدون پدر یا یک حمایت کننده گذراند. پدراو مردی بسیار بی احساس ونامرد بود وهرگز به خانواده اش توجه ومهربانی نمیکرد. پدر وی به فکرعیش و نوش خود و گذراندن وقت در بیرون از خانه بود. رویا به سختی ومشکلات فراوان دوران ابتدایی مکتب را گذراند.

وقتی که نوجوان شد ودوره متوسطه را آغازنمود، اقوام وخویشاوندان وی با او مخالفت میکردند ومانع درس وتحصیل او میشدند ونمی گذاشتند که به مکتب برود. او ناچار به ترک تحصیل شد. رویا خیلی از خانواده واقوامش خواهش میکرد تا به او اجازه ی ادامه ی تحصیل بدهند، اما فایده ای نداشت.

او مجبور شد تا از خاله اش که در خارج از کشور زندگی میکرد کمک بخواهد. خاله اش بعد از گفتگو با سران قوم توانست اجازه ی ادامه ی تحصیل رویا را از آنان بگیرد ورویا دوباره به مکتب رفت. چند روزی را باخوش حالی به درس خواندن مشغول شد، اما متاسفانه با ورود طالبان واشغال شهر به دست آنان مکاتب دخترانه بسته شد ورویا دوباره از درس وتعلیم محروم شد.

او روز به روز غمگین ترمیشد زیرا دیگرنمی توانست به اهداف وآرزو هایش دست پیداکند. او روزهای سخت زندانی بودن درخانه را تجربه میکرد، تاروزی که یکی از اقوامش به خواستگاریش آمد. خانواده اش موافقت کردند، اما رویا اصلا دوست نداشت که ازدواج کند، چون او هنوز نوجوان بود و سن اش برای ازدواج مناسب نبود. متاسفانه خانواده اش او را مجبور به این ازدواج ساختند.

رویا یکسال زندگی مشترک راپشت سر گذراند، روزی شوهرش به او گفت که می خواهد به خارج برود وقتی که در آنجا اقامت گرفت به دنبال او هم خواهد امد. رویا هم قبول کرد. شوهرش به خارج رفت، اما هیچ وقت به قولی که به رویا داده بود عمل نکرد.

رویا نه سال منتظراو بود، اما خبری از شوهرش نشد، او هم مجبورشد که طلاق بگیرد. وی از آن به بعد خود را تنها وبی‌کس احساس میکرد وهمیشه خود را با دختران هم سن وسال خود مقایسه میکرد که انها چقدر از زندگی پر از درد رویا فاصله دارند.

شیوا

Shiva — “Unsuccessful Marriage.” Photo credit: EU/ECHO Pierre Prakash.