i-am-farkhunda

قطره‌ی اشکی شدم روزیکه دیدم من ترا
خفته در خون بودی وافتاده زیر دست وپا

میرسید از هرطرف سنگ وچوبی برسرت
جمع بودند دور دورت مردم آدم نما

وحشیان بی خرد هر یک قاضی گشته بود
گریه هایت را ندیدند ونه پرسیدند چرا؟

شاهد فریاد تو هرسنگ سنگ کابل است
کاش می شد هر یکی بیدار ومیدادند صدا

چه کشیدی خواهرم در زیر بازوهای مرگ؟
باورت میشد که آرند برسرت جور وجفا

آتشی افروخته بودند بر تن تو آنقدر
شعله ور شد تا که خود را زد بجان ودل ما

زخم های دل هر زن را غمت تازه کرد

با که گویم جیغ زنم تا آسمان ها تا کجا؟

فرزانه

‌Farzana T. — “Like Human.”